چه شود چلچله ها نغمه خوش سر بدهند
خبر از بخت قشنگ من و اختر بدهند
بکشند دست از این پیکر خاکستری ام
مانده خاکسترم از مهر به آذر بدهند
مجتبی حیدری(شنتیا)
متضرر شده آن، کین، سخن حاشا می کند
جهل چون قفلی خودش را در سرت جا می کند
ای بشر دانش کلید قفل های عالم است
علم و اگاهی هزاران قفلِ سر وا می کند
مجتبی حیدری(شنتیا)
یک مرد پادشاهست، با یارِ جفت جورش
آویز کن به گوشت، مرد است و یک غرورش
بل بیشمار زَخم است کو خورده تا به امروز
ایمن شد از جسارت دردانه ی جسورش
این را بخوانی ایکاش از پشت چهره ی او
پیرش در آمد عمری تا قد کشیده پورش
یک شیر مرد ما را گردن گرفته هر جا
باریک تر ز مویی است آن گردن قطورش
من سجده میزنم بر پا پینه های دستش
بر چین صورت و بر موی سپید و بورش
فارغ ز جنسیت ها مردانگی کن این بار
باهم فرود آریم سر بر سر صبورش
مظلوم تر از او نیست در روزگار ای دوست
برگوی شنتیا را باشد چه او قصورش؟
مجتبی حیدری(شنتیا)
حق گفت که حقت به مساوات
تقسیم شد از سمت سماوات
گر عارف و زاهدی ور عالم
یا بنده ی جهلی و خرافات
حقا که تو را دادگر هستم
بر داد تو می رسم از آفات
قسمام تمام قسمتم من
روزی دهمت ازین کرامات
بر خلق جهان ضرر رسانی
این چرخه شود دار مکافات
از دور و برت رضا نگیری؟
آیند به برزخت ملاقات
از حق بنی بشر به حالت
هرگز نکنم کمی مراعات
یارب سخنی درین میان هست
من معتقدم به این روایات
اما تو برای ثبت این حرف
مهری بزنش ز روی اثبات
گفتی که تو را دادرَسم من
الوعده وفا، وگرنه هیهات
مجتبی حیدری(شنتیا)