دلواژه های خاموش

خطی خطی هایی که شکل شعر دارند

دلواژه های خاموش

خطی خطی هایی که شکل شعر دارند

دستم نمک ندارد

با ما خیال سازش چرخ فلک ندارد
حتی خدا هم انگار قصد کمک ندارد
کرده رهایمان تا با درد خود بمیریم
گویی در این اراده یک ذره شک ندارد
او نیز خسته از ما،نومید از هدایت
پی برده آدمیزاد دیگر محک ندارد
داری تو کاملا حق از از خلق رو بگیری
وقتی غزاله رحمی بر آهوک ندارد
حرمت نماند و اندر مابینمان وفا نیست
حوا دگر تمایل بر آدمک ندارد
امروزِ روز  ابلیس، استاد مکر و حیله
شاگرد مکتب ماست، فن و کلک ندارد
از نعمت جوانی ما  بهره ایی نبردیم
دنیای سالمندان ، دل خوش کُنک ندارد
سرخ است صورت ما از بَرکات سیلی
به به چه نیلگون است،کمبود چک ندارد
نفرین کیست آیا؟ دنبال،کین جماعت
یگ نان گرم و قدری آب خنک ندارد
کوته کنم سخن را،شکوایه از کسی نیست
هر آنچه میکنم باز،دستم نمک ندارد
این شرح حال مان بود اینگونه است اری
پروانه التفاتی،  با  شاپرک  ندارد


مجتبی حیدری

نقض پیمان

ای که ماوا در دل و جان کرده ایی
خاطر ما را پریشان کرده ایی
یک زمان گفتی جدایی مشکل است
حل این مشکل چه اسان کرده ایی
از وفا و عهد و پیمان دم زدی
پس چرا خود نقض پیمان کرده ایی
دائماً بیم از رقیبان داشتم
مرحبا شاد این رقیبان کرده ایی
مهربان من بدان با رفتنت
غصه هایم را دوچندان کرده ایی

مجتبی حیدری

دل بی نوای مو از همه دنیا میگیره

ولی وقتی شب مشه تاریکی بالا میگیره
دل بی نوای مو از همه دنیا میگیره

بین ایی همه خوشی صفا صمیمیت چرا
غم لعنتی میه کنج دلوم جا میگیره؟

مو که حال هیچکسی ره بد نکردوم تو بگو
از شتر چرا سواری، دره دولا میگیره

اقا مو بد، بد عالم، اصلا حرفتان قبول
ولی جای حق چرا تقاصِ ملا میگیره

اگه مردی سرو کلش باشه لخت باشه پتی
گناهه که اکبر اقا رو از عذرا میگیره

از زمین به آسمون ما که ندیدم بباره
انگاری دوچرخه ایی سبقت از هندا میگیره

بخدا ایی خر ما از کرگی هم دم نداشت
دم در اورده حالا، دیه شه از ما میگیره

خلاصه دست از سر مای کچل برندرن
اه ما دامنتانه عاقبت تا به ثریا میگیره

با گویش مشهدی تقدیمتان

نوشته و خوانش مجتبی حیدری

یادش بخیر



لحظه های عاشقی یادش بخیر
آن‌ یگرنگی سادگی یادش بخیر

غصه و شادی و گاهی ناز و قهر
دلبری  دلبستگی  یادش  بخیر

بهترین دوران که در کوی شما
بوده کارم  بندگی یادش بخیر

با خیالت  در تمام  کوچه ها
یکسره  آوارگی  یادش  بخیر

شرمسار خود مرا می داشتی
وآنهمه شرمندگی یادش بخیر

فصل سبزی بود برما هرچه بود
آن بهاران زندگی یادش بخیر

مجتبی حیدری

بسم رزاق بی منت

بسم رزاق بی منت


اول دفتر به نام کِرِدِگار
بِسم ربِ خالقِ پَروردِگار

پیش آن تنها نگار مهربان
میزنم سجده مکرر بی امان


کو پدید آورده این میخانه را
خود همیشه پُر کند پیمانه را


هر نفس گویم ثنای او کم است
صد هزاران شکر لازم هر دم است


بارالها، مهربانا، نور ایمانم بده
از گناهانم گذر کن بعد پایانم بده


مجتبی حیدری