دلواژه های خاموش

خطی خطی هایی که شکل شعر دارند

دلواژه های خاموش

خطی خطی هایی که شکل شعر دارند

جگر گوشه۔۔۔(چالش بداهه)

خواب دیدم که دوباره به مقر می آیی
در شب تیره ی من شکل قمر می آیی

خیره در چشم غم فرقت جان خندیدم
جشن بگرفته که اینک ز سفر می آیی

تکه های دل صد پاره گرفتم در دست
دلخوش از آن که تو شیرین و شکر می آیی

در مثل همچو جوانی که به بند افتاده
و تو مادر که به دیدار پسر می آیی

وعده ها از پی دلداری خود می دادم
غافل ای دل، که تو شری  و شرر می آیی!!

مات ماندم تو که خوشحال از اینجا رفتی
از چه رو واله و حیران پکر می آیی؟؟

گفته بودم که تو را نیست در این رفتن سود
می شوی نادم و از راه ضرر می آیی!!

ای جگر گوشه تو را روشن و آگه کردم
که به هرجا بروی خون به جگر می آیی

همه ی حجم خیالات شبم یاد شماست
و  تو شاه بیت که میجوشی و سر می آیی

شنتیا هر غزلی گفت، تو بودی مضمون
دارد امید که آخر به ثمر می آیی


مجتبی حیدری(شنتیا)

صدو چهل و یک❤

تو که خود جان جهانی
همه آرامه ی جانی
مپسند بینوا را
که ببینی و نخوانی
اگر اشکم بچکانی
یا که زهرم بخورانی
بنشینم و نجوشم
که بدانم نچشانی
تو اگر پبش نخوانی
وگر از بام برانی
پی فرمایش خواجه
بنگویم که چونانی؟
اگرم صد بدوانی
و نوایی نرسانی
منت از بنده ندانی
و به سنگم بپرانی
من نه آن مرغ چموشم
نه تو آن که ننشانی

مجتبی حیدری(شنتیا)

اشک قدوم


شب که یک مرد، قدم میزند از شادی نیست

و اگر بغض کند، آخَرَت آبادی نیست


اشک و سیگار و کمی رامش خلوتگه شب

این چنین حال در آن معنی آزادی نیست


شرم بر حال تو بد عهد، که بی وجدانی!

عملت مثل هرآن وعده که میدادی نیست


سبز و خرم بده و مهد تمدن این خاک

مگر این گربه سیه خطه ی اجدادی نیست؟


هچو آن واعظ در کار به خود مانده تویی

شاید از ریشه و بن حرف تو بنیادی نیست


شنتیا بار سفر بند و از این ورطه برو

اصلا این جای دراویش گنابادی نیست


مجتبی حیدری(شنتیا)

تنگمای زندگی

چرا دنیای بیهوده و عمرم سر نمی آید
سعادت راه گم کرده به پشت در نمی آید

همان روزی که وعده داده ایی در حشر
کجا، کی پس بفرما که چرا محشر نمی آید

چه احوال بغیر قابل توصیف بد شکلی
خدایا کاری از دست شماهم بر نمی آید

چگونه این قلم در حالتی خوشحال بنویسد
که افسرده است و رقصش روی این دفتر نمی آید

شنیدم این وخامت میتوانست بیشتر باشد
سَر مُرده، جناب شیخ از این بدتر نمی آید

غزاله ناله سر داده ، غزل هم کفر می گوید
ردیف و قافیه گریان، ازین بهتر نمی آید

تو را ای شنتیا بختی همیشه کور افتاده
دلت را خوش نکن اصلا که عمرت سر نمی آید

مجتبی حیدری(شنتیا)

هومان

چشمه ذوق من از لطف شما روشن  شد
بعد تو شعر من ابریشم و در ساتن شد

گل به دامان طبیعت بسپردم برگشت
آمد و دور قلم در کمرت دامن شد

"من ملک بودم و فردوس برین جایم بود"
تو ملائک که به یکباره چه اهریمن شد

ما بخوبی تو در شعر قلم چرخاندیم
از همین نام تو درشعر و غزل  هومن شد

پنج انگشت عسل از من و دندان شما
ذات همخوان نشد اَر دوست مرا دشمن شد

دسته کم نام تو در یک غزلی نزد من است
این که میسوزم از آنست، یکی بی من شد

گفت مولای ریاضت که منیت نکنی
شنتیا آنکه که به من من نرسد، خرمن شد

مجتبی حیدری(شنتیا)