دلواژه های خاموش

خطی خطی هایی که شکل شعر دارند

دلواژه های خاموش

خطی خطی هایی که شکل شعر دارند

بداهه در جمع بداهه سرایان صدای دیدار

《صیقل دل فیض آه صبحگاهی می دهد
صبحدم برصدق این معنی گواهی می دهد》

دشتِ اول او، چراغ اول او روشن کند
کیست آن، کین مستحق را رختِ شاهی می دهد؟

شیخ فرمود آن که دندان داد و نانت نیزهم
شیر بر طفلان و دریا را به ماهی می هد

'گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟"
با خلوص نیت از ایشان بخواهی می دهد

حمدِ الرحمان که حقِ حالِ خوبِ راحمین
از کرم حتی به ما مزد اشتباهی می دهد

هر زمان بودم دو دل در یک غزل دیدم غزال
فی البداهه اذن ما در این دو راهی می دهد

شنتیا آن برگه ی روشن که ایزد داد کو؟
کاغذ کاهی خبر از رو سیاهی می دهد!

مجتبی حیدری(شنتیا)

قندِ مبهم

خواب دیدم که مرا روی به رنگ آمده است
پاره ی جان به برم زبر و زرنگ آمده است

نه چنان قبل که روشن تر و شبتابترک
ماه، این بار به دیدار پلنگ آمده است

دست و پا گم شده، لکنت به زبانم افتاد
واژگون گشته قلم، قافیه تنگ آمده است

به شکار دل نازکتر از شیشه ی من
یار سنگین دلمان از دل سنگ آمده است

به لبش یخ زده لبخند دو چشمش قهر است
به خیالم که به جولانگه جنگ آمده است

خوش خط و خال ترین مار که دنیا دیدست
زهرآلودهِ تر از خصم خدنگ آمده است

باز هم ساده دلی، خورده فریب از دغلی
و گمان کرده که مقصود، به چنگ آمده است

رخت رویای وصالی که به تن پوشیدم
آب کوبیدن و در گود هونگ آمده است

شنتیا دلخوش تاویل خیالات نباش
سنگِ مفت است و دوتا پای که لنگ آمده است

خواب هایم شده تعبیر غزل بنویسم
نوش جان، شاعرتان مست و ملنگ آمده است


مجتبی حیدری(شنتیا)

توضیح المسائل

پی برده ام که این دل باید مچاله گردد
بلکه قلم برقصد شعری حواله گردد

بگذار از بن تاک انگورها بگیرند
شاید شراب ناب چندین ساله گردد

حالا بگرد آنقدر ای چرخ تا بچرخیم
در عاقبت ببینی ژولیده ژاله گردد

روشن دلی که از او چشم سرش گرفتند
در نور غرقه باشد معطوف هاله گردد

دی می رود سیاهی میماند و ذغالی
آنجا که دادخواهم از تو سلاله گردد

هی ما سیاه کردیم روی سپید کاغذ
با زور و ضرب تا یک خطی مقاله گردد

باید که خون بگرید عالم به حال آنکو
وارد به عمق چاهی از گود چاله گردد

گردن بده و بسپار اندر اراده ی حق
باشد که روز محشر او خود کفاله گردد

مردانه زندگی کن تا نام و نامه هایت
مشتی بر دهان ننگ رجاله گردد

ای شنتیا زبان را گازی بگیر و بس کن
دور از تو آن نوایی کان نطقِ ناله گردد

روزی که زیر خاکم، اشعارِ من به دیوان
توضیح المسائل در یک رساله گردد


مجتبی حیدری(شنتیا)

نامه هایم

نوشتم نامه ایی بر برگ زرین

برای آن بت بیگانه با دین 

نوشتم نامه ایی با آه و آزاری

که از غیر تو گردیدم فراری

نوشتم نامه ایی با جوهر خون

که افتاده به دنبال تو مجنون

نوشتم نامه ایی پیرم در آمد

شب تاریک دلگیرم سر آمد

دوبیتی در دوبیتی ناله کردم

به تن رخت عزای لاله کردم

"درخت توتِ تَنگر سر کشیده"

عجب میلم به آن دختر کشیده

نوشتم نامه ایی اما نخواندی

نخواندی نامه را آتش کشاندی


مجتبی حیدری(شنتیا)

آجرک الله

شبانگاهی فراهم شد زمینه
روَم سوی دیار بغض و کینه
دیاری کز مرور خاطرات و
نگاهی بر گذشته دل غمینه
اگرچه دیدن آن با صفا شهر
برای هر مسافر دلنشینه
ولی از بوی یاس و بوی غربت
به وقت بازگشت هر دل حزینه
مزار دخت پیغمبر بجویم
دلم در جستجویش در کمینه
ز مخفی بودن قبر گل یاس
بود شرمنده مادر مدینه

مجتبی حیدری(شنتیا)